تبليغاتX
شب در چشمان من است...

معرفی یه نویسنده

راستشو بخواین خودمم ۲ شنبه همین هفته با کتاباش آشنا شدم

به نظرم متفاوت بود و قشنگ

صادقانه و روان

عرفان نظرآهاری

این یکی از داستان هاشه که از سایتwww.nooronar.comگرفتم

خدا سلام رساند و گفت

story  

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

 

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!


 

نوشته شده توسط پ در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 18:25 موضوع | لینک ثابت


بارون

الان داره بارون میاد و دل منم حسابی بارونیه

ناراحتم؟...نمی دونم

خوشحالم؟...اینم نمی دونم

فقط می دونم بی قرارم

یه عالمه بحث دارم با خدا

اول از اینجا شروع می کنم

خداجونم چندوقت پیش تو یه گنجشک ظریف و خوشگلو سر راهم گذاشتی.پاک بود و خندون. از هیچ چیز ناراحت نمی شد با همه خوب بود اما...

یه مدت بعد یه خفاش اومد و تو لونه اون گنجشک نشست با هم هم آشیونه شدن

کم کم کم کم خفاشه تاثیرشو گذاشت بال سیاهشو گذاشت رو چشم گنجشکه و فقط سیاهی ها رو نشونش داد

کم کم کم کم کاری کرد که گنجشکه به سیاهی خو گرفت

داشتم دق می کردم از اینکه گنجشک کوچولو داره عوض میشه اما کاری ازم ساخته نبود سعی کردم برای اینکه چشمای منم سیاه نشه ازشون فاصله بگیرم

اما.....

افسوس........

اون گنجشک خوشگله تحت تاثیر اون خفاش تو دام لاشخورا افتاد.

بهش تلقین کردن که نمی تونه دوست داشته بشه مگه اینکه لاشخورا ازش بهره ببرن

دل کوچیکش چطور راضی میشه؟

 نمی دونم

الان آشیون اون گنجشک شده آغوش لاشخورا

دیگه اون گنجشک به پاکی و دلنشینی قبل نیست

کدوم گنجشک؟

ای بابا...

گنجشک بهونه است

این سر گذشت خیلی از لیلی های سرزمین منه

خدایا۱چیز دیگه هم خیلی ناراحتم میکنه

اما...

چی بگم؟

راستش هر وقت بارون ماید هوایی میشم می زنم به سیم آخر

حرفام نگفته بمونه بهتره


 

نوشته شده توسط پ در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت


تولدش مبارک

امروزتولدیکی ازهمکلاسیام بود

با بچه ها می خواستیم براش هدیه بخریم اما نمی دونستیم چی ؟هدیه خریدن براش خیلی سخته چون نمیدونستیم به چی واقعا علاقه داره.همه چیزو هیچ چیز...

خلاصه قرار شدبراش یه نی بخریم هم اتاقیش گفت علاقه چندانی به نی نداره اماگفته آرزوشه یه روز بره یادبگیره. من گفتم خوبه این هدیه شاید انگیزه ای بشه براش و به علاقه اش هدف بده.

قیافش موقع دریافت نی دیدنی بود کلی خوشحال شد و گفت قراره بره دنبال یه آموزشگاه خوب برای آموزش.

این جوری انگیزه پیدا کرد. راستش یه آدمیه که تنها هدفش تو زندگی کسب درآمده.پول و پول و پول

آخه پسره و به قول خودش مردوقتی میشکنه که با همسرش بره خرید ولی قدرت خرید یه انگشتر برای همسرش نداشته باشه.البته خیلی بی راهم نمیگه

اماهدف اصلی ما این بود که یه مسیر دیگه ای رو جلوی روش بذاریم و موفقم شدیم

به همین راحتی

امیدوارم چندسال بعد ازاینکه با این هدیه یه تلنگری خورده و همه عمرشو رو پول سرمایه گذاری نکرده خوشحال بشه

یادمون باشه اومدیم تو دنیا تاچند بعدی باشیم یه کاغذ هرچقدر هم با ارزش باشه اون قدرا موندگار نمیشه چون ابعاد زیادی نداره

سعی کنیم در همه ابعاد روحمون و جسممون رو رشد بدیم

کی میدونه

شاید این یکی ازاهداف خلقت باشه

 

 

 


 

نوشته شده توسط پ در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 16:36 موضوع | لینک ثابت


میخوام بنویسم اما نمیدونم چی

نمیدونم چطور شروع کنم

فقط می دونم خسته ام.خیلی خسته شاید افسرده شدم شایدم بخاطر فشار درسامه اما هرچی که هست میدونم یه حس عجیبی دارم

امروز سعی کردم دخمل خوبی باشم و بشینم درسمو بخونم موفقم بودم اما همش احساس بیقراری می کردم یه چیزی روحمو به پرواز درآورده بود همش از پشت پنجره اتاق بیرونو تماشا میکردم انگار یه نفر از بالای کوهی که روبروم بودصدام میزد و منتظرم بود

شاید احمقانه باشه اما صادقانه میگم که این احساسو داشتم.

بعد یه دفعه هوابارونی شد یه بارون قشنگ که انگار هدیه خدابود برای من

از بوی نم بارون مست شده بودم حالم خوش بود چون معتقدم هر قطره بارون پیکی از جانب خداست که ما آرزوهامونو تحویلش بدیم و ایمان داشته باشیم برآورده میشه

منم یه عالمه آرزوی قشنگ کردم

سبک شدم مثل پریه کلاغ

راستی چه جوجوهای مظلومی هستن کلاغا...دلم براشون میسوزه

بااینکه باهرقارقارشون نوید یه اتفاق خوب میدن اما ما آدما اونا رو نشونه شومی میدونیم

چرا؟اگه میدونید به من بگید

چون سیاهه؟سیاهی رنگ پلیدیه؟

چون صداش زشته؟زیبایی فقط تو صدای بلبل کشف میشه؟

وای که چه حسرت میخورم به حال خودمون که به دنیا میایم و می میریم بدون اینکه به خودمون زحمت بدیم از زشتی ها زیبایی ها رو کشف کنیم

وای که چقدر دوست دارم شهامت پیدا کنم یه روز پوست روشن یه مارمولکو یه دل سیر نگاه کنم مطمئنم قشنگه چون اونم آفریده خداست

دلم میخاد یه بار از علاقه یه سوسکو لمس کنم بدون در نظر گرفتن ذهنیت احمقانه ام که باید از سوسک ترسید و سوسکا دوست داشتنی نیستن.

راستی چرا ما وقتی یه ببعی کوچولو رو لمس میکنیم چندشمون نمیشه اما از لمس یه سوسک جیغ و هوار راه می اندازیم؟

با خودمون صادق باشیم....

واقعا به خاطر ذهنیت قبلیمون نیست؟

اینکه بهمون گفتن ببعیا با مزه و دوست داشتنین دلیل اصلی این نیست که ما بغلشون میکنیم؟و اینکه از بچگی صدای جیغ مامانامون به هنگام مشاهده سوسک تو گوشمون طنین انداز شده دلیل اصلی این نیست که بگیم خوب منم باید ازش بترسم؟

به نظر من ترس و دوست داشتنم عادته

و تکرار....

تکرار ترس و دوست داشتن نسلهای قبل

اگه باور ندارین فکر کنین چند نسله ترس و چندش از سوسک و لذت از ببعی های توپولی وجود داره؟

تا کی میخوایم کورکورانه ادامه بدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بسه دیگه برم به درسام برسم


 

نوشته شده توسط پ در جمعه هفدهم مهر 1388 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


عکس چند نفره؟.............


 

نوشته شده توسط پ در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


خواهرم........

 

 

شاید زندگی تو خوابگاه گاهی باعث بشه کسانی که بودنشون کنارم عادت شده رو یه جور دیگه ببینم

شاید عجیب باشه اما دلم بدجوری برای خواهرم تنگ شده

برای خنده های قشنگش

راستی چقدر آدم مزخرفیم که حتی یه بار بهش نگفتم آجی جونم خنده هات جزئی از زیباترین صحنه های عمرمه

برای شیطنتا و بازیگوشی هاش برای جیغ زدنش

برای موقعی که می رفت تو اتاقشو تو تنهاییش نماز می خوند. وای که چه احساس قشنگی بهم دست می داد.

ولی واقعا چرا؟چرا هیچ وقت این چیزا رو نگفتم؟

زبون آدم اگه برای گفتن این چیزا نچرخه به چه دردی میخوره؟

واقعا چراهیچ وقت به آجی کوچولوم نگفتم چین چین موهات وقتی دورت میریزی چقدر زیبات میکنه؟

با اینکه میدونم گفتن این جمله ها هیچ وقت از دلش بیرون نمیره اما چرا نگفتم؟

خداجونم از امشب یه قولی به خودم میدم قول میدم که از این به بعد  یه خواهر واقعی براش باشم

خداجونم ببخش از لحظه هایی که بیهوده حروم کردم اما نرفتم پیش خواهرم یه دل سیر نگاش کنم

قول میدم خداجون

قول میدم


 

نوشته شده توسط پ در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت


گاهی وقتا پیش میاد که دنیا با تموم بزرگیش برای آدم کوچیکتر از لونه زنبور میشه این قدر به همه چیز شک می کنه و نا مطمئنه انگار داره رو تارای عنکبوت راه میره و ممکنه هر لحظه پاره بشه و سقوط کنه

سقوط؟

سقوط؟

به کجا؟

به چند مرحله قبل؟

اصلا مرحله ای رو جلو اومدیم که بخوایم برگردیم؟

نمی دونم.....نمی فهمم

توی این۱۹سال عمرم به ازای میلیون ها قطره آبی که نوشیدم میلیونها مولکول هوا که استنشاق کردم میلیون ها و میلیون ها و میلیونها............

اصلا به ازای بودنم چی شدم؟

چند مرحله بالا اومدم؟

اصلا یکی به من بگه باید کجا برم؟ چیکار کنم ؟تا چه مرحله ای برم؟

چرا همه چیز این قدر بیخود و پوچه؟

مثل سوزن پرگارهمه اش حول محور خودمون می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم و وقتی سرمون گیج میره و خسته میشیم که کار از کار گذشته و لحظات آخرعمرمونه

اون موقع دیگه توقف و بازنگری چه معنایی می تونه داشته باشه؟

اصلا معنا هم داشته باشه چه فایده ای داره؟

به ازای فروختن تمام لحظه های عمرمون چی نصیبمون میشه؟

تو جهل متولد میشیم تو جهل زندگی میکنیم و تو جهل هم میمیریم

حیف...

حیف...

چه داستان غم انگیزی......

نه؟

تو بچگی هامون هروقت مامانمون داستانهای تکراری تعریف می کردن سریع خسته میشدیم و واکنش نشون میدادیم اما انگار وقتی بزرگتر میشیم سنسورهامون به تکرارهای ملال آور خو می گیره

داستان های زندگی ما آدما تکراره ..تاریخ تکراره...خواب،بیداری،کار تکراره

عجیب نیست؟

چه احمقانه مگه نه؟

بابا یکی مارو از خوای بیدار کنه

حیف از عمرمون که داره میره و میره و تکرار میشه داستان تولد و مرگ

تولد؟...

مرگ؟...

چه واژه های آشنایی هستن؟!

اما واقعا معنای تولد چیه؟

معنای مرگ چطور؟

واقعا کی میدونه؟


 

نوشته شده توسط پ در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت


شب در چشمان من است.........

امروز یه وبلاگ جدید با مطالب جدید می سازم

به عنوان اولین پست شعری از حسین پناهی انتخاب کردم

شب در چشمان من است

به سیاهی چشم های من نگاه کن

روز در چشمان من است

به سپیدی چشم های من نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشم های من نگاه کن

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

hossein panahi - حسین پناهی


 

نوشته شده توسط پ در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت